
میگه: من که "از یادت نمیکاهم" در هرحال؛فقط یه کم دورتر وایسادم نگات میکنم. دورتر وایسادم که منو نبینی، یه جا وسط شلوغی جمعیت. یه جا که نورش کمه. مثلا انگار که تو بازیگر اصلی صحنهی تئاتر باشی، یه جا که وقتی نمایش تموم میشه و همه دارن دست میزنن و تو داری فکر میکنی چی بگی، وقتی چشماتو ریز میکنی که یعنی خیلی دقیق داری بهش فکر میکنی و دنبال بهترین کلمهای و خیره میشی به یه جای دور که باقی جمله یادت بیاد، اون دور من باشم، حتی اگه تو فقط نگاه کرده باشی و منو ندیده باشی.چرا؟!چون آقای ابتهاج میگه: "از دیده افتادی ولی از دل نرفتی"چون آقای ابتهاج دقیقا داره منو میگه!میبینی؟! خودتم میدونی که "آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری..."میگم: کجایی پس؟ ۱۰ تا عید گذشت، صدتا، بلکه هزار تا! نیستی که...سیمین_کشاورز ...
ادامه مطلب
تمامی حقوق اشعار و دست نوشته های شخصی که با علامت سه ستاره مشخصند متعلق به نویسنده وبلاگ (اصفهانی) می باشد.سپاسدلربا شوخ باید و خونریزنزد عاشق نه مشفق و ساویز. بخوانید...
ادامه مطلب
از عجائب عشق اینکه : همان آغوشی آرامت می کند که دلت را به درد آورده است! ...
ادامه مطلب